به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی ست
به ناله ی دف و نی در خروش و غلغله بود
مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت
ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود
دل از کرشمه ی ساقی شکر بود ولی
ز نامساعدی بختش اندکی گله بود
قیاس کردم و آن چشم جاودانه ی مست
هزار ساحر چو سامریش در گله بود
بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن
به خنده گفت کی ات با من این معامله بود
ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش
میان ماه و رخ یار من مقابله بود
دهان یار که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود
نه !فقط بشون عادت کردم.
نه !بازم مثل همیشه بین عادت کردن و دوست داشتن موندم...
شاید شرایط زندگیم ایجاب کرده که به تنهایی عادت کرده باشم.طی این مدت بدون اینکه خودم متوجه بشم به این تنهایی علاقه پیدا کرده باشم.
من همین چهارچوب تقریبا گرم و صمیمی رو دوست دارم...
از بالای سرم،
سرپوش آسمان را برداشته اندو فضای بی کرانه ی نیستی نمودار شده است.
و من خود را همچون سایه ی موهومی می یابم
که در صحرا افتاده است.
و چون روح آواره ی کویر که بی قرار و خشمگین،
خاک بر افلاک می فشاند.
و در اندام تک درختان خشک و نومید می پیچد
و گمشده اش را می جوید و نمی یابد.
ذات خویش را می جویم و نمی یابم.
من سایه ی اویم،
او کجاست؟
در اعماق زمین؟
در آغوش کوه ها؟
در قلب دریاها؟
در پس ابرها؟
در آن سوی افق ها؟
کجا؟؟؟؟؟
دکتر علی شریعتی
درگذشت آقای پرویز مشکاتیان،این هنرمند بزرگ را به جامعه ی هنری و هنردوست ایران تسلیت عرض میکنم و طلب مغفرت برایشان دارم...
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و بگردش نرسیدیم و برفت
مادر دوستت دارم.
چند روزی برای یه سری کار اداری یه سری به شهر و دیار زدم.آب و هوا و حال و حواش همونجوری بود. از خیابوناش که رد می شدم برام غریبه نبود.چون هر جا برم آخرش شهرم همینه.خوب بود.برای یه امتحان رفته بودم.هر چند از امتحان چندان سر بلند بیرون نیومدم ولی مهم اینه که قبول شدم.از همه مهمتر یاد یاران بود. دیداری با یه دوست قدیمی کردم.اون بهترین دوست منه.بهترین خاطرات رو با هم داشتیم. دیگه کارام انجام شد و فکر می کنم حالا حالاها گذرم اونورا نیفته...