می ترسم...
گام هایم را آرام و با احتیاط بر می دارم...
آرام می خندم...
تا مبادا...
مبادا غم بیدار شود...
مبادا چشم باز کنم ببینم همه چیز خواب بود...
مبادا شادی ها تمام شوند...
مبادا...
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:15  توسط پرستو
|
خدایا،
آتش مقدس "شک" را
آن چنان بر من بیفروز
تا همه ی "یقین" هایی را که در من نقش کرده اند،بسوزد.
و آن گاه از پس توده ی این خاکستر،
لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی،
شسته از هر غبار،طلوع کند.
خدایا،
به هر که دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر که دوست تر می داری،بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر!
خدایا،
به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،حسرت نخورم.
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش،سوگوار نباشم.
بگذار تا آن را من،خود انتخاب کنم،
اما آن چنان که تو دوست داری.
"چگونه زیستن" را تو به من بیاموز،
"چگونه مردن" را خود خواهم آموخت!
" دکتر علی شریعتی"
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:59  توسط پرستو
|
من تنهاییامو دوست دارم.
نه !فقط بشون عادت کردم.
نه !بازم مثل همیشه بین عادت کردن و دوست داشتن موندم...
شاید شرایط زندگیم ایجاب کرده که به تنهایی عادت کرده باشم.طی این مدت بدون اینکه خودم متوجه بشم به این تنهایی علاقه پیدا کرده باشم.
من همین چهارچوب تقریبا گرم و صمیمی رو دوست دارم...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:30  توسط پرستو
|
پرستو سعی کن فراموش کنی.همه چیز تمام شد.دیگه از فکر اون شهر،دوستات،لحظه لحظه هایی که با هم داشتین،خنده ها و ناراحتی ها بیا بیرون.دیگه اون خونه و زندگی رو با تمام خاطرات تلخ و بدش فراموش کن. خاطرات بد چون هیچ خاطره و لحظه ی خوشی در اونجا نداشتم.خرگوشت رو فراموش کن.بش بگو اینقدر به خوابت نیاد.اون لوس بازی ها و کارهای بامزه اش رو فراموش کن.دیگه اونجا شهر تو نیست.قبول کن که دیگه اونجا نیستی.زندگی جدیدت رو بپذیر.هنوز نفهمیدم گذشته رو دوست دارم یا فقط بش عادت کردم.....
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:6  توسط پرستو
|
کجا؟
از بالای سرم،
سرپوش آسمان را برداشته اندو فضای بی کرانه ی نیستی نمودار شده است.
و من خود را همچون سایه ی موهومی می یابم
که در صحرا افتاده است.
و چون روح آواره ی کویر که بی قرار و خشمگین،
خاک بر افلاک می فشاند.
و در اندام تک درختان خشک و نومید می پیچد
و گمشده اش را می جوید و نمی یابد.
ذات خویش را می جویم و نمی یابم.
من سایه ی اویم،
او کجاست؟
در اعماق زمین؟
در آغوش کوه ها؟
در قلب دریاها؟
در پس ابرها؟
در آن سوی افق ها؟
کجا؟؟؟؟؟
دکتر علی شریعتی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:13  توسط پرستو
|
عرض تسلیت:
درگذشت آقای پرویز مشکاتیان،این هنرمند بزرگ را به جامعه ی هنری و هنردوست ایران تسلیت عرض میکنم و طلب مغفرت برایشان دارم...
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 20:24  توسط پرستو
|
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و بگردش نرسیدیم و برفت
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:44  توسط پرستو
|
چند روز پیش،بذار دقیقتر بگم،یک هفته و یک روز پیش،با دوستم داشتیم صحبت می کردیم.از هر دری حرف میزدیم.نمی دونم چطور شد که یک دفعه بحث مادر پیش اومد.با هم از خوبیا و مهربونیای مادرامون گفتیم.اینکه چه قدر مهربون و ایثار گرند.خیلی جالب بود.هر دوتامون یه دفعه با هم به این نتیجه رسیدیم که احساس می کنیم دوست داریم همین الان به مادرامون زنگ بزنیم و بهشون بگیم که چه قدر دوستشون داریم.
مادر دوستت دارم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:55  توسط پرستو
|
با یه سفر کوتاه چطورین؟
چند روزی برای یه سری کار اداری یه سری به شهر و دیار زدم.آب و هوا و حال و حواش همونجوری بود. از خیابوناش که رد می شدم برام غریبه نبود.چون هر جا برم آخرش شهرم همینه.خوب بود.برای یه امتحان رفته بودم.هر چند از امتحان چندان سر بلند بیرون نیومدم ولی مهم اینه که قبول شدم.از همه مهمتر یاد یاران بود. دیداری با یه دوست قدیمی کردم.اون بهترین دوست منه.بهترین خاطرات رو با هم داشتیم. دیگه کارام انجام شد و فکر می کنم حالا حالاها گذرم اونورا نیفته...
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:43  توسط پرستو
|
فکر می کنم پیداش کردم.همونیو که دلم می خواست بدون محکوم کردنم به حرفام گوش کنه و راهنماییم کنه...
+
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:28  توسط پرستو
|