تبليغاتX
پرستوی مهاجر
       حدیث عشق

به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود

                        که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی ست

                        به ناله ی دف و نی در خروش و غلغله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت

                        ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود

دل از کرشمه ی ساقی شکر بود ولی

                        ز نامساعدی بختش اندکی گله بود

قیاس کردم و آن چشم جاودانه ی مست

                         هزار ساحر چو سامریش در گله بود

بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن

                        به خنده گفت کی ات با من این معامله بود

ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش

                        میان ماه و رخ یار من مقابله بود

دهان یار که درمان درد حافظ داشت

                        فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 22:0  توسط پرستو  | 

من تنهاییامو دوست دارم.

نه  !فقط بشون عادت کردم.

نه  !بازم مثل همیشه بین عادت کردن و دوست داشتن موندم...

شاید شرایط زندگیم ایجاب کرده که به تنهایی عادت کرده باشم.طی این مدت بدون اینکه خودم متوجه بشم به این تنهایی علاقه پیدا کرده باشم.

من همین چهارچوب تقریبا گرم و صمیمی رو دوست دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:30  توسط پرستو  | 

پرستو سعی کن فراموش کنی.همه چیز تمام شد.دیگه از فکر اون شهر،دوستات،لحظه لحظه هایی که با هم داشتین،خنده ها و ناراحتی ها بیا بیرون.دیگه اون خونه و زندگی رو با تمام خاطرات تلخ و بدش فراموش کن. خاطرات بد چون هیچ خاطره و لحظه ی خوشی در اونجا نداشتم.خرگوشت رو فراموش کن.بش بگو اینقدر به خوابت نیاد.اون لوس بازی ها و کارهای بامزه اش رو فراموش کن.دیگه اونجا شهر تو نیست.قبول کن که دیگه اونجا نیستی.زندگی جدیدت رو بپذیر.هنوز نفهمیدم گذشته رو دوست دارم یا فقط بش عادت کردم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:6  توسط پرستو  | 

    کجا؟

 

از بالای سرم،

سرپوش آسمان را برداشته اندو فضای بی کرانه ی نیستی نمودار شده است.

و من خود را همچون سایه ی موهومی می یابم

که در صحرا افتاده است.

و چون روح آواره ی کویر که بی قرار و خشمگین،

خاک بر افلاک می فشاند.

و در اندام تک درختان خشک و نومید می پیچد

و گمشده اش را می جوید و نمی یابد.

ذات خویش را می جویم و نمی یابم.

من سایه ی اویم،

او کجاست؟

در اعماق زمین؟

در آغوش کوه ها؟

در قلب دریاها؟

در پس ابرها؟

در آن سوی افق ها؟

کجا؟؟؟؟؟

 

                                   دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:13  توسط پرستو  | 

عرض تسلیت:

 

درگذشت آقای پرویز مشکاتیان،این هنرمند بزرگ را به جامعه ی هنری و هنردوست ایران تسلیت عرض میکنم و طلب مغفرت برایشان دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 20:24  توسط پرستو  | 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

                                  روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

                                 بار بربست و بگردش نرسیدیم و برفت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:44  توسط پرستو  | 

چند روز پیش،بذار دقیقتر بگم،یک هفته و یک روز پیش،با دوستم داشتیم صحبت می کردیم.از هر دری حرف میزدیم.نمی دونم چطور شد که یک دفعه بحث مادر پیش اومد.با هم از خوبیا و مهربونیای مادرامون گفتیم.اینکه چه قدر مهربون و ایثار گرند.خیلی جالب بود.هر دوتامون یه دفعه با هم به این نتیجه رسیدیم که احساس می کنیم دوست داریم همین الان به مادرامون زنگ بزنیم و بهشون بگیم که چه قدر دوستشون داریم.

مادر دوستت دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:55  توسط پرستو  | 

با یه سفر کوتاه چطورین؟

چند روزی برای یه سری کار اداری یه سری به شهر و دیار زدم.آب و هوا و حال و حواش همونجوری بود. از خیابوناش که رد می شدم برام غریبه نبود.چون هر جا برم آخرش شهرم  همینه.خوب بود.برای یه امتحان رفته بودم.هر چند از امتحان چندان سر بلند بیرون نیومدم ولی مهم اینه که قبول شدم.از همه مهمتر یاد یاران بود. دیداری با یه دوست قدیمی کردم.اون بهترین دوست منه.بهترین خاطرات رو با هم داشتیم. دیگه کارام انجام شد و فکر می کنم حالا حالاها گذرم اونورا نیفته...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:43  توسط پرستو  | 

فکر می کنم پیداش کردم.همونیو که دلم می خواست بدون محکوم کردنم به حرفام گوش کنه و راهنماییم کنه...
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:28  توسط پرستو  | 

یه وقتایی با خودم فکر می کنم بهتره بدون هیچ حرفی از کنار هم بگذریم.بدون اینکه کوچکترین سخنی بینمون رد و بدل بشه.فکر می کنم در حد سلام و خداحافظ هم زیاد باشه!....
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:24  توسط پرستو  |